برای دیدن فرهنگ لغت معین و همچنین معانی کلمات و اسم ها، میتوانید از فرم جستجو و یا لیست اسامی استفاده نمایید.
همچنین برای آشنایی با قوانین نام شرکت و انتخابی بهتر ، به صفحه انتخاب اسم شرکت مراجعه نمایید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,097)
گزارشگر
(~. گَ)(ص فا.)شرح دهنده، مخبر، خبرنگار.
گزاره
(گُ رِ) (اِمص.) نک گزارش.
گزاره
(~.) (اِ.) مسند، عبارتی که آگاهی نسبت به مسندالیه میدهد.
گزاره کردن
(~. کَ دَ) (اِمص.) گذشتن، عبور کردن.
گزاف
(گُ یا گِ)
۱- (ص.) بیهوده، عبث.
۲- بسیار، بی اندازه.
گزاف گویی
(~.) (حامص.) اغراق گویی، مبالغه کردن.
گزافه
(گَ یا گِ فِ) (ص.) بیهوده، عبث.
گزافه گو
(~.) (ص فا.) عبث گو، بیهوده گو، پرحرف.
گزافکاری
(~.) (حامص.) افراط، مبالغه.
گزان
(گَ) (ص فا.) گزنده، در حال گزیدن.
گزانگبین
(گَ زَ گَ) (اِمر.) شکرک مترشح از بوتههای گز را گزانگبین گویند. این شکرک سفت و شکننده و دارای قند و الکلهای مختلف است و خواص دارویی دارد. از جمله به عنوان مسهل جهت اطفال و ضد راشیتیسم استعمال میشود. ...
گزاونگان
(گَ وَ) (ص فا. ق حا.) شتابان، به تعجیل.
گزاییدن
(گَ دَ) (مص م.) گزیدن.
گزر
(گَ زَ) (اِ.) زردک، هویج.
گزر
(گُ زِ) (اِ.) مخفف گزیر، چاره، علاج.
گزردن
(گُ زَ دَ) (مص م.) علاج کردن، چاره نمودن.
گزریدن
(گُ زِ دَ) (مص م.) علاج کردن، چاره کردن.
گزش
(گَ زِ) (اِمص.) گزیدن.
گزلک
(گِ لِ) [ تر. ] (اِ.) نک گزلیک.
گزلیک
(گَ یا گِ) [ تر. ] (اِ.) چاقوی کوچک دسته دار.